- گروه: فرهنگی
- کد خبر: 76205
- بازدید: 2,600
- 1405/05/25 - 14:00:16
سبلانما گزارش میدهد؛
داستانِ مردی که میراثدار دانایی اردبیل شد
سالها پیش، در سحرگاههای سرد اردبیل، پسری فانوس به دست میدوید تا کارگران فرشبافی را بیدار کند؛ او که خودش هیچوقت پشت نیمکت ننشست، بعدها چراغی از جنس مدرسه روشن کرد تا هیچ کودکی در تاریکی بیسوادی نماند.
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی «سبلان ما»، زمستانهای اردبیل، حکایتی جدا از تقویم دارند؛ سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ میکند و زوزه گرگهایی که در سکوتِ سحرگاهِ کوچه «حسینیه»، ترس را به جانِ آدم میاندازند. سال ۱۳۲۲ بود و مالک، پسربچهای بیش نبود. هر سحرگاه، پیش از آنکه خورشید جرأتِ بیرون آمدن از پشتِ کوههای سبلان را داشته باشد، مالکِ کوچک فانوسی به دست میگرفت و در برفهای کوچه میدوید. نه برایِ رفتن به کلاسِ درس، نه برایِ نشستن پشتِ نیمکت؛ او میدوید تا کارگرانِ فرشبافی را بیدار کند.
او در آن روزهایِ یخزده، روی برفها راه میرفت، اما در دلش آتشی داشت که هرگز خاموش نشد. او هیچگاه طعمِ خواندن و نوشتن را نچشید. خانوادهاش، در جبرِ همان سالهای سخت، او را از مدرسه محروم کرده بودند با این باور که «فرزندِ بیشتر، نانآورِ بیشتر است». اما مالک، همانجا، در کارگاهِ فرشبافی، در میانِ گرههای قالی، بزرگترین درسِ زندگیاش را آموخت: نمیخواهم هیچ کودکی، هیچگاه، به خاطرِ نداری و فقر، از مدرسه دور بماند.

یک چرخخیاطی و دنیایی که ساخته شد
مالک در ۱۸ سالگی با دستهای خالی و کولهباری از اراده، راهی تهران شد. پایتخت برای یک جوانِ روستایی، شهری سرد و غریبه بود. سال اول بیکاری و سختی، چشیدنِ طعمِ گرسنگی و کارگری در کوچه مهران، او را از پا نینداخت. او همان جوانِ محله حسینیه بود که یاد گرفته بود با سختیها بجنگد.
وقتی با سختی، ۱۵۰۰ تومان پول جمع کرد تا یک چرخخیاطی بخرد، برادرانش شک داشتند. اما او نه فقط یک چرخخیاطی، که «آیندهاش» را خرید. شبانهروز دوخت و عرق ریخت. آنقدر که در سه ماهِ مانده به عید، ۸۶ هزار تومان سود کرد؛ رقمی که در آن سالها، شروعِ یک امپراتوریِ کوچک بود. او با برادرانش «اتحاد» را آموخت؛ و فهمید که با دستهایِ گرهخورده در هم، میتوان از هر کوهستانی گذشت.

معامله با «اوستاکریم»
وقتی ثروت به خانه حاج مالک آمد، او به جایِ تغییرِ سبکِ زندگیاش، «نگاهش» را تغییر داد. او مدرسهسازی را نه یک عملِ خیرخواهانه، که یک «معاملهی شخصی» میدانست. میگفت: «من معاملهام را با اوستاکریم کردهام.»
او وقتی به مدرسهسازی روی آورد، انگار داشت زخمهایِ کودکیِ خودش را یکییکی پانسمان میکرد. وقتی با آموزشوپرورش قرارداد میبست تا ۸۴ مدرسه به نیتِ ۸۴ اسیرِ کربلا بسازد، نمیخواست ساختمانی ساخته شود؛ او میخواست «امیدی» ساخته شود. او از دیدنِ خندهیِ بچههایی که در روستاها الفبا یاد میگرفتند، چنان لذتی میبرد که هیچ سودِ تجاریاش در تهران، به آن نمیرسید.
او بارها گفته بود: «وقتی به کشورهای خارجی میروم و مترجم همراه دارم، به اهمیتِ علم پی میبرم.» او نمیخواست بچههایِ ایران مثلِ او در غربتِ «بیسوادی» گیر کنند. او فقط مدرسه نمیساخت؛ او «آینده» میساخت.
پدری که در ۱۷ استان خانه داشت
حاج مالک فقط «خیرِ مدرسهساز» نبود؛ او برای ۳۰۰ کودکِ بیسرپرست در ۱۷ استان، یک «پدرِ واقعی» بود. وقتی از آنها حرف میزد، چشمانش برق میزد؛ آنها برای او «مددجو» نبودند، «فرزندانِ خودش» بودند. برای همین بود که وقتی استاندار و بزرگان از او خواستند نامش را مطرح کند، ابتدا مقاومت کرد. میخواست گمنام بماند، برایش مهم نبود تابلویِ مدرسه به نامِ او باشد یا نه؛ مهم این بود که زنگِ مدرسه به صدا در بیاید.
او حتی وقتی کارخانهای را در شهرک صنعتی اردبیل برایِ جوانانِ شهرش پایه ریخت، به فکرِ اشتغالِ آنها بود. او از «مهاجرتِ روستاییان» و تبدیل شدنِ روستاها به «استراحتگاهِ پیرمردها» رنج میبرد. میخواست روستا دوباره محلِ «تولید» باشد، نه محلِ «رفتن».

میراثی که زنده ماند
حاج مالک جعفرزاده مقدم حالا دیگر بین ما نیست. اما اگر به روستاهایِ دورافتادهی اردبیل بروید، اگر به چشمانِ بچههایی نگاه کنید که کیفِ مدرسهشان را روی دوش میگذارند و با شادی به سمت کلاس میدوند، حاج مالک را خواهید دید. او در خشتخشتِ آن مدارس زنده است.
او رفت تا به آن «اوستاکریم» بگوید: «من به عهدم وفا کردم.» و حالا نوبتِ ماست؛ نوبتِ ما که نگذاریم آن فانوسی که او در سحرگاهِ زندگیاش به دست گرفته بود، خاموش شود. حاج مالک جعفرزاده، ثابت کرد که برای «بزرگ شدن»، نه مدرک لازم است و نه ثروتِ موروثی؛ فقط یک «قلبِ بزرگ» کافی است که بفهمد: «مدرسه، جایی است که رؤیاها متولد میشوند.
او حالا آرام گرفته است؛ مردی که از زمستانهایِ سردِ اردبیل گذشت تا بهار را به کلاسهای درسِ بچههایِ این سرزمین هدیه کند. روحش شاد و نامش در دفترِ داناییِ این مردم، تا ابد ماندگار.
زندهیاد مالک جعفرزاده مقدم خیری به نام اردبیلی در ۲۴ مردادماه امسال در بهشت زهرا تهران به خاک سپرده شد.
اشتراکگذاری
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاهها