سبلان ما

پایگاه خبری تحلیلی

سبلان ما

شنبه 21 شهریور 1405
  • گروه: فرهنگی
  • کد خبر: 76295
  • بازدید: 1,408
  • 1405/05/31 - 20:54:02

بوی عطر نرگس در اردبیل پیچید؛

او خواهد آمد

او خواهد آمد

اردبیل امروز فقط جشن نگرفت؛ آرزو کرد. دعا کرد. صدا زد. و در میان عطر نرگس، لبخند بچه‌ها، دست‌های بالا رفته و چشم‌های بارانی، این پیام آرام و روشن را به آسمان فرستاد: یک جهان منتظر اوست.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی «سبلان ما»، اینجا پیاده‌راه عالی‌قاپوی اردبیل است؛ جایی که عطر گل نرگس در همه‌جا به مشام می‌رسد و انگار هوا هم حال و هوای انتظار گرفته است. بچه‌هایی روی سن ایستاده‌اند و با آن صدای پاک و روشنشان «با تو عهد می‌بندم» را می‌خوانند؛

سلام بزرگ جهان، سلام امام زمان

سلام امام مهربون، سلام عزیزتر از جون

سلام آقایی که بهشتو می‌فرستی برامون

سلام بزرگ جهان، سلام امام زمان

و بعد، انگار دل‌ها یک‌صدا می‌شوند...

تو نشون می‌دی به آدما راه نجاتو

می‌رسه یه روز که می‌شنوم صداتو

دوست دارم یار بشم برا تو

بهترین یاری، شیرین‌ترین عهدی، یا حضرت مهدی


با همین نماهنگ، دست‌ها یکی‌یکی به آسمان بلند می‌شود و چشم‌ها بارانی‌تر. شوق دیدار، آرام‌آرام از دل‌ها عبور می‌کند و تا بی‌نهایت اوج می‌گیرد. همه تکرار می‌کنند:

عهد می‌بندم که دعای عهد بخونم

عهد می‌بندم تو راه تو بمونم

من عهد می‌بندم همیشه این عشق زیبا بمونه رو زبونم

و همان لحظه، انگار آسمان هم از شوق، گل‌باران می‌شود. شکلات‌ها پخش می‌شود، لبخندها میان مردم می‌چرخد و هر کسی با خودش یک دنیا حرف ناگفته آورده است؛ حرف‌هایی که فقط باید به امام زمان(عج) گفته شود.


جشن بیعت، جشن آغاز ولایت است؛ و امروز اردبیل حال و هوای جشن دارد. دخترکانی که شکلات پخش می‌کردند، لبخند را به دست مردم می‌دادند و پیاده‌راه عالی‌قاپو را به صحنه‌ای از مهر و دلتنگی تبدیل کرده بودند. اینجا نگاه‌ها بوی شادی داشت؛ اما شادی‌ای که با بغضی آرام آمیخته بود. بغضِ همان کسی که می‌داند او خواهد آمد، و همین دانستن، دلش را روشن نگه داشته است.

نگاه منتظران، نگاهی غمگین نبود؛ نگاهی بود آمیخته به شوق. دل‌ها از آمدنش گرم بود، حتی اگر هنوز نرسیده باشد. در میان جمعیت، عهدنامه‌هایی در دست بود؛ عهدهایی که با امام عصر بسته می‌شد، با همان سوز دل، همان اشتیاق قدیمی، همان حرفی که بارها در دل تکرار شده است:آقاجان، به خون بچه‌های میناب قسم که دلتنگیم؛ بیا که سخت منتظرت هستیم.

کمی آن‌طرف‌تر مادری ایستاده بود؛ شاخه‌ای گل نرگس در دست داشت و از عادتِ هر سه‌شنبه‌اش می‌گفت:گل نرگس را هر صبح سه‌شنبه بو می‌کنم به امید آمدنت؛ دلم سرشار از شادی می‌شود وقتی یادم می‌آید که می‌آیی تا همه‌جا را پر از شادی کنی. دلم لک می‌زند برای دیدارت آقاجان؛ ببین که منتظرانت چقدر به شوق دیدارت ایستاده‌اند.

صدایش آرام بود اما ته صدایش، همان لرزش شیرینِ دلتنگی شنیده می‌شود، دلتنگی‌ای که نه خاموش می‌شود و نه کم‌رنگ. دلتنگی‌ای که از جنس عشق است.

در دست دیگری، عهدنامه‌ای بود؛ کاغذی ساده، اما پر از واژه‌هایی که از دل برآمده بود. از او می‌پرسم با که و کجا وعده دیدار توست؟ نگاهش را به آسمان می‌گیرد و آرام می‌گوید: «آقاجان، لحظه‌ها می‌گذرد، بیا که دل بی‌تاب است…»

و بعد سکوت می‌کند؛ سکوتی که خودش از هزار جمله رساتر است.

در همین حال، دست‌ها بالا می‌رود و دعای فرج در هوا می‌پیچد: اللهم عجل لولیک الفرج

دعایی که انگار از عمق دل مردم می‌آید؛ از دل مادرانی که با عشق یا مهدی(عج) را زمزمه می‌کنند، از دل کودکانی که «سلام فرمانده» می‌خوانند، از دل شهری که برای آمدن او یک‌صدا شده است.


اینجا هر کسی یک دنیا حرف با امام زمان دارد؛ یکی از دلتنگی می‌گوید، یکی از امید، یکی از عدالت، یکی از مهربانی. اما همه در یک چیز مشترک‌اند: چشم‌انتظاری.

اردبیل امروز فقط جشن نگرفت؛ آرزو کرد. دعا کرد. صدا زد. و در میان عطر نرگس، لبخند بچه‌ها، دست‌های بالا رفته و چشم‌های بارانی، این پیام آرام و روشن را به آسمان فرستاد: یک جهان منتظر اوست.

صدای قرائت عهدنامه که بلند شد، جمعیت آرام گرفت. دست‌ها بالا رفت و لب‌ها به تکرار جمله‌هایی نشست که از دل سال‌ها انتظار آمده بود. در آن لحظه، عالی‌قاپو دیگر فقط محل برگزاری یک جشن نبود؛ هرکس آمده بود تا به شیوه خودش عهدی را تازه کند؛ کودکی با سرود، مادری با اشک، دختری با پخش شیرینی و پیرمردی با زمزمه‌ای آرام در گوشه جمعیت.

یکی از مادران، کودک خردسالش را در آغوش گرفته بود و همراه جمعیت می‌خواند: «عهد می‌بندم که دعای عهد بخونم… عهد می‌بندم تو راه تو بمونم…» کودک چیزی از معنای این جمله‌ها نمی‌دانست، اما با صدای مادر آرام شده بود و سرش را روی شانه او گذاشته بود.

در میان آن همه شوق و شادی، بغضی پنهان هم جریان داشت؛ بغض مادرانی که از نبودن می‌گفتند، از روزهایی که جهان بیش از همیشه به آمدن منجی نیاز دارد و  اشک‌هایشان نشانه اندوه نبود؛ نشانه عهدی بود که با وجود همه سختی‌ها، هنوز نشکسته است.


مردم اردبیل آن روز در پیاده‌راه عالی‌قاپو، فقط جشن نگرفتند. آمدند تا بگویند هنوز چشم‌انتظارند؛ هنوز برای آمدن او دعا می‌کنند و هنوز باور دارند روزی خواهد رسید که این همه دلتنگی، جای خود را به شادی دیدار بدهد.

وقتی مراسم به پایان رسید، عطر نرگس همچنان در پیاده‌راه مانده بود. کودکان از کنار مردم عبور می‌کردند، دختران آخرین شیرینی‌ها را پخش می‌کردند و صدای صلوات در میان جمعیت می‌پیچید.

آن روز، هرکس چیزی با خود به خانه برد؛ کودکان، شیرینی جشن را و مادران، عطر نرگس را. اما در دل همه، یک چیز مشترک باقی ماند: عهدی آرام و صمیمی با امامی که هنوز نیامده است؛ عهدی به وسعت تمام دلتنگی‌های یک شهر.


طائب: وحدت ملی پشتوانه اصلی قدرت بازدارندگی کشور است


انتهای خبر/ ش

اشتراک‌گذاری

  • او خواهد آمد

دیدگاه‌ها

  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
جهت بازسازی کلیک نمایید